زندگی.عشق.سرنوشت.گذشته.حال.اینده.غم.شادی.چرت.پرت(2)















دلم گرفته است،دلم به اندازه ی غروب،به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است ...
دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود ...
به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ ...
نمی دانم بوی شوقی که از نفس های غمناک این شب به جان می رسد از کرانه های
وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده انتظار روییده اند؟
دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است...
دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگویم .
دلم می خواهد همه بدانند که اهنگ عبور را با تمام وجود احساس می کنم ...
چه بگویم از هزاران امید سبزی که در خانه ی دلم ویران می شوند ؟؟
چه بگویم از شب های منحوسی که سپید خاموش را فریاد می زنند ؟؟!!
بال هایم می سوزند،بال های بی عروجم.بال هایی که در قفس مانده اند و
از پشت میله ها فغان سر می دهند . چه کنم ؟؟
میان کوچه های شب منم همپا... منم تصویر تنهایی... منم دلتنگ شب ...
دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است ...و اینها بهانه ایست
دلم بیش از همه برای تو تنگ است ....
مرا به یاد بیاور. مرا از یاد مبر. که انعکاس صدایم درون شب جاری است ...
بزرگترین آرزوم اینه كوچكترین آرزوت باشم

آنکه را که تو دوست میداری تو را دوست نمی دارد
آنکس تو رادوست میدارد تو دوستش نمیداری
ولی آنکه را که تو دوست میداری و او نیز تورا دوست میدارد به رسم و
آیین هرگز بهم نمیرسند.. واین رنج است...


سرد است روزگارم در نبودت
كجايي مهربان ، گرمم كني با دستهايت
دلم از بي كَسي غرقاب ِ غم شد
كجايي اي عزيز رامم كني با نغمه هايت ... حرفهايت
رفتي و آوازت يادْگار ماند
چه زود خاطره شد ، نازنينم آن صدايت
دگر باكي ندارم از جدايي
حالْ رفتي ؟؟؟ خدا پشت و پناهت ...
من به زيبايي چشمان تو غمگين ماندم وبه اندازه هر برق نگاهت به نگاهي نگران،
تو به اندازه تمام تنهايي من شاد بمان

عشق از دوستی می پرسه: فرق من و تو چیه؟
دوستی جواب می ده:« من آدم ها رو با سلام آشنا می کنم تو با نگاهت.
من اونا رو با دروغ جدا میکنم تو با مرگ...»




وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من در انتظار آمدنش نشستم
وچه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن!
لحظه های سخته تنها ماندنم
با تو یك دنیا قشنگی می شود
با تو حتی خوابهای تلخ من
یك بغل رویای رنگی می شود
هیچ می دانی دلم این روزها
بی تو دائم بی قراری می كند؟
عصر بغض آلود و خیس جمعه ها
در فراقت سخت زاری می كند؟
نامه های هر شبم را خوانده ای؟
نامه ای از لحظه های انتظار
از میان كوچه های تنگ دل
نامه ای از باغ سیب بی بهار
آسمان هم باز باریدن گرفت
می نوازد چنگ باران را خدا
بوی خوب خاك و عطر یاد تو
می كشد تا شهر رویایت مرا
كاش در این لحظه های تلخ درد
شانه هایت تكیه گاه گریه بود
كاش لبخند قشنگت از دلم
غصه های كهنه اش را می ربود
!چشمهای خیس من در یك امید
قلب من در آرزوی وصل توست
سوخت باغ هستی ام در این خزان
خوب می دانم بهاران فصل توست
بغلم کن عشق خوبم بذار حس کنم تنتو
از حرارتت بميرم بگيرم عطر تنتو
واسه من آغوش گرمت تنها جای امن دنياست
ساز آشنای قلبت خوشترين آهنگ دنياست
منو که بغل بگيری گم ميشم تو شهر رويا
بند مياد نفس تو سينم مثل مجنون پيش ليلا
به تو شفاف و برهنه دل سپردم بی محابا
بغلم کن تا نميرم بی تو، تو دستای سرما
مثل دامن فرشته شب ما قديس و پاکه
حتی ماه به حرمت ما، عاشقونه تر می تابه
بغلم کن عشق خوبم بذار آرامش بگيرم
سر بذارم روی شونت با نفسهات خو بگيرم
جز سرانگشتهای گرمت تن من عشقی نديده
دست بكش رو گونه ی من
منو خواب كن تا سپيده
برای دیدنت ،
گشتم همه گل فروشی های شهر را ،
گل ها همه رنگ باخته ...
یک دسته بوسه آورده ام !
.
چشمان تو ، چشمان من
لبــهای من ، لبــــهای تو
آتش باران ِ چهار پاره ...

و هر صبح با در آغوش داشتن تو
از خواب بيدار مي شوم
نيمه شب وقتي چشم باز مي کنم
تابلويي زيبا از آفرينش خداوند را مي بينم
موهاي پاشيده
چشماني زيبا
خواب و بسته
لبهايي سرخ و برّاق
زير لحاف گلدار آبي با گلهاي ريز صورتي
با انگشتانم
بر حاشيه ي صورتت
طرح زيباي چهره ات را مي کـِشم
وقتي به لبانت مي رسد
مي بوسي
با دستانم تو را در آغوش مي کـِشم
و تو انگار بيدار
خودت را در آغوش من جا مي کني
يک قالب تمام عيار
سرت را به سينه ام
زير گردنم مي چسباني
و آرام به خوابي آرامتر فرو مي روي
گرماي نفسهاي تو که به سينه مي خورند ،
روح تازه اي در من دميده مي شود
آرام آرام با موهايت بازي مي کنم
و با انگشتانم تارهاي لطيف موهايت را شانه مي کـِشم
يکي
دو تا
سه تا ...
دستم را به روي سرت مي کـِشم
و نوازش مي کنم
وحي آمد :
به من نگاه مي کني ...
ـ قول ميدي هيچوقت تنهام نزاري ؟
: آره عزيزم قولِ قول
و باز در قالب آغوش من فرو مي روي
سرت رابه سينه ام
زير گردنم مي چسباني
و آرام به خوابي آرامتر فرو ميروي
گرماي نفسهاي تو که به سينه مي خورند
روح تازه اي در من دميده مي شود
...

در نهان خانهء قلب من و تو
هست رازي كه كسي
نتوانسته بيانش بكند
اين همان راز وجود من و توست
كز ازل تا به ابد
همره انسان است
و گريزي نبود هيچكسي را از او
او همان نقطه اي از قلب تو است
كه فرو ريزد اگر
آن كسي را كه تو مي داري دوست
بر سر راه تو هويدا شود و عطر نفسهايش
در مشام توي دلبسته به او
پيچيدست
او همان اميديست
كه بقاي من و تو
استوار از بودن اوست
او همان روياييست
كه شباهنگامان به سراغت آيد
و تو را در خلسه اي از بي وزني
كه همان خواب بود
غوطه ور مي سازد
اندكي ژرف نظر كن
كه چنين موهبتي
قدر صد كاغذ بي جان
كه مي نامندش پول
مي ارزد
اندكي خوب بيانديش
كه اين بار گران هستي
بي وجودش
قدر صد كوه كه بشكافته اند
سينهء آبي اين چرخ كبود
سنگين بود
اندكي نيك نظر كن ، و ببين
كاين همه حجم عظيم از احساس
كآسمان هم با اين همه وسعت و گستردگيش
تاب گنجاندن اورا ندارد در خود
در حجمي سرخ به اندازه مشت
كه در سينه توست
شده جاي
پس چنين راز بزرگ و بشكوه
نتواند به زبان آيد و توصيف شود
پس دگر اي شاعر كوچك
دل من
دست و قلمت خسته مكن
چون آن راز مگوي هستي
كه تو هستي در پي توصيفش
عشق است
![]() |
تو بودی که من خوابشو دیدم
توهمونی که می خوام براش بمیرم
تو همون فرشته ای از جنس ادم
تو واسم نشون از خدای عالم
تو همونی که تو خنده هام شریکی
توی دردو غصه هام واسم طبیبی
تو همون رویای پاکی تو شبهای من بود
تو یک قطره از خدایی خدایی
تو همون بودیو هستی که می خوام براش بمیرم
از خدا خواستم همیشه پیشه تو اروم بگیرم
تو واسم دنیای عشقی تو تموم لحظه هامی
تازه می شه رو هجومم وقتی که تو پا به پامی
از خدا می خوام همیشه که کنار تو بمونم
شمع باش پروانه میشم تا کناره تو بسوزم
وقتی که چشمات گریه می کرد ارزوم بود که بمیرم
کاش بودم کنارت ای گل تا که دستاتو بگیرم
وقتی به دریا رفتی،فقط به امواج نگاه نکن.
وقتی پاهایت را در آب قرار دادی
فقط به سردی آن توجه نکن.
وقتی صدفها رادر زیر پایت لمس کردی
به تیزی آن توجه نکن.
امواج را بشکن،مگذار ماهیها از تو پیشی بگیرند
خود را به دریا بسپر،وقتی آب دریا را خوردی
نترس از اینکه بیمار شوی
چون دریا خود مرهم است.
حالا به ساحل بیا خودت را به ما سه ها بسپر
،بر روی شنها رها شو.
نترس از اینکه لباسهایت کثیف شود.
از نیش حشرات نترس،چشمانت را به
اآسمان بدوز،به آن سقف بلند
و دستانت را بر روی ماسه ها بکش
، سردی ماسه ها را به جان بخر و
پاکی آسمان را، و بگو
خدایا دوستت دارم به خاطر همه چیز
